شب آشیان شبزده 
 چکاوک شکسته پر 
 رسیده ام به ناکجا 
مرا به خانه ام ببر 
کسی به یاد عشق نیست 
کسی به فکر ما شدن 
 از آن تبار خود شکن 
 تو مانده ای و بغض من 
 از این چراغ مردگی 
 از این بر آب سوختن 
 از این پرنده کشتن و 
 از این قفس فروختن 
 چگونه گریه سر کنم 
 که یار غمگسار نیست 
 مرا به خانه ام ببر 
 که شهر ، شهر یار نیست 
 مرا به خانه ام ببر 
 ستاره دلنواز نیست 
 سکوت نعره می زند 
 که شب ، ترانه ساز نیست 
 مرا به خانه ام ببر 
 که عشق در میانه نیست 
 مرا به خانه ام ببر 
 اگر چه خانه ، خانه نیست 


ایرج جنتی عطایی




نوع مطلب : شاعران و نویسندگان کهن و معاصر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :