تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - نتوانستم از این تیمارستان چشم ببندم - حبیب موسوی بی بالانی
 
نتوانستم از این تیمارستان چشم ببندم
با زاویه‌های پر از خاموشی در تمام ِ طول ِ روز
از پنجره‌هایش به بیرونْ منظره را کامل‌تر می‌شود پَرت کرد
و زیر ِ تخت‌هایش را می‌شود از قرص‌ها و آمپول‌ها و هیولاهای دیگر ِ دلتنگی سوال کرد
خون را هم، وقتی می‌ریزد و کاشی‌های اتاق را براق می‌کند 
نمی‌توانم دوست نداشته باشم
پرستار ِ نیمه برهنه‌ای را هم که شب‌ها به اتاقم می‌آید
و از ترس ِ من برای بچه‌هایش شیر درست می‌کند و در پستان‌هایش تلنبار می‌کند 
نمی‌توانم منتظر ننشینم در تابلو‌ی لطفا سکوت کنید 
که از چشم‌هایش لیز بخورم زیر ِ یقه‌اش 
و ساعات ِ پُر اضطراب ِ خود ارضایی را در راه‌رو به صبح برسانم
باید بخوابم
از تناسب ِ دردناک ِ افتادن در حالت‌های مبهم ِ این که هیچ کس به ملاقات ِ من نمی‌آید باید درد بکشم
باید فراموش کنم که هیچ کس به ملاقات ِ من نمی‌آید

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :