تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - قاصدکی کوچک خستگی‌هایش را... - حبیب موسوی بی بالانی
 
قاصدکی کوچک خستگی‌هایش را به اتاق من آورد
در حالی که لبخند می‌زد و سعی می‌کرد در برابر پنکه مقاومت کند گفت
مادرت اعتقاد دارد 
« حبیب ِ » دوست داشتنی‌اش مُرده
وگرنه تو باید چشم‌های سُرخت را نگه داشته باشی
رفتم سراغ ِ آینه
یک جفت چشم ِ بی‌رنگ دیدم که دارند ته مانده‌ی رَمَقِشان را فراموش می‌کنند 
سعی کردم با انگشتْ چشم‌هایم را سُرخ کنم
تا قاصدک خاطره‌ی چشم‌هایم را طوری که مادرم دوست دارد برای مادرم تعریف کند
پنکه قاصدک را انداخته بود بیرون

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :