تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - آخرین باری که مادرم را دیدم... - حبیب موسوی بی بالانی
 
آخرین باری که مادرم را دیدم هفتم مرداد بود
ده سال ِ پیش
کنار ِ آخرین باری که خواهرهایم را دیدم ایستاده بود
خداحافظی کردم
سوار ِ اتوبوس شدم
منتظر شدم دو روز بگذرد که تلفن زنگ بزند
یک صدا آن طرف باشد که با تمام ِ غریبه بودنش بگوید « حبیب »
تنها شدن یک جور سیب است
که یادت رفته
مثل ِ وقتی که بچه بودی و پول ِ تاکسی یادت می‌رفت و باید پیاده برمی‌گشتی
و گریه می‌کردی
به ساعت نگاه کردم
به برگشتن نگاه کردم
به این نگاه کردم که مادرم نگفت « حبیب » ما برمی‌گردیم
دستم را کشیدم زیر ِ خیسی‌ی چشم‌هایم
فکر کردم تابستان چرا این قدر سعی می‌کند گرم شود؟
به ساعت نگاه کردم
به ترسیدن نگاه کردم
به این که آن صدای غربیه تَوَهُمْ نبود نگاه کردم
اما تا روزهای بعد وقت نشد به آلبوم نگاه کنم
تنها چیز ِ دیگری که به آن نگاه کردم ماشین بود
که مچاله بود

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :