تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - بوق می خورد بوق - حسن خواجه [پیچک]
 
بوق می خورد بوق 
خطی مدام بوق می خورد – در انحنای دودی ِ سیگار ِ بی اثر 
یک باجه در سَرم 
شکلِ سبز فصل را 
پشتِ شیشه- در خود حل می کند 
یک نفر را حبس می کنم رها شوم در او 
ساعت هاست قدم می زنم 
تمام شهر در من است با چهره های صورتیِ شلوغ - و لبخندی که زیر پوستشان راه می رود 
ذره ای از من - در من مدام بوق می خورد
وول می خورد تمام شهر در سَرم 
نیستی کنار این چهره ها – بزرگ شدن ات قاب شود بر دیوار
تا برجسته - نقشی باشی در توهمی که یادم نیست 
تو با رفتن از خاطرم بردی 
یا ذهن ِ پیر ِ شهر در فراموشیِ گسترده اش تو را گم کرد
شاید هم نشنیدی - که مدام بوق می خورد

حسن خواجه [پیچک]




نوع مطلب : حسن خواجه [پیچک]، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :