تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - و پشت هر نفسم - آذردخت ضیائی
 
سه شنبه 3 فروردین 1395 :: توسط: صابر خطیری ::
و پشت هر نفسم 
سوالی پنهان است 
انگار قاصدکی برای پیامبر بودن 
سلاح بخواهد و صبح 
خوابی شود 
که به گِردی قرصها می رسد 
من سواری بودم 
که برای تاختن اسب نمی خواست 
به صراحتی می خندید و 
به ساعتی اشک داشت 
و درست در همان هنگام 
که روز خودش را به بالشم رسانده بود 
تنها چند ثانیه 
برای شباهت خورشید به کابوس بس شد 
و انگار هیچ کس نبود که بشنود 
کسی در من شکسته است 
کسی که خودم نبود 
کسی که خودم بود

آذردخت ضیائی




نوع مطلب : آذردخت ضیائی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :