تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - من پسر بچه‌ی هول انگیزی در... - حبیب موسوی بی بالانی
 
من پسر بچه‌ی هول انگیزی در باران بودم
که روحیه‌ام را فروخته بودم به دعواهای صبح‌گاهی با شیطان
او می‌خواست از من ترانه‌ای بسازد در وصف ِ شاخه‌های بید ِ مجنون
که سرازیر می‌شدند در اصواتی که نه رادیو می‌توانست پخششان کند
نه امیدی به در آمدن خورشید داشتند
من مقاومت می‌کردم
سیبم را از مادرم می‌گرفتم
راه می‌افتادم طرف ِ مدرسه در باران
و شیطان منتظر می‌شد از مدرسه برگردم
تا با هم بازی کنیم

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :