تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - عمو! چرا حرف زدی؟ - حبیب موسوی بی بالانی
 
عمو! چرا حرف زدی؟
بابا گفته بعد از این تلویزیون را خاموش کنم
و فکر کنم چه قدر حرف زدن کار ِ بدی‌ست
من نمی‌توانم فکر کنم عمو!
مورچه‌های روی فرش حواسم را پرت می‌کنند
ولی آن گنجشکی که تو به آن می‌گفتی گنجشکـَـکو بلد نیست حواسم را پرت کند
اگر فکر نکنم، فکر کنم بابا می‌فهمد
و گفته اگر فکر نکنم یک روز ِ دیگر تلویزون را خاموش می‌کند
عمو! تو که زبان ِ مورچه‌ها را بلدی به من هم یاد می‌دادی
آن وقت هر وقت تلویزیون خاموش بود
خودم به جای تو به مورچه‌ها می‌گفتم برگردند به لانه‌هاشان
پیشِ مامانشان
که من بتوانم فکر کنم 
و بتوانم تلویزیون را روشن کنم

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :