تبلیغات
اشعار و نوشته های ناب . - انگار مه بود که از اتاق بیرون می‌رفت - حبیب موسوی بی بالانی
 
انگار مه بود که از اتاق بیرون می‌رفت و همه چیز را واضح‌تر می‌کرد
حتا تَصَوُر ِ این را که من دارم پیر می‌شوم
و لبخند‌هایم یکی در میان از روی درد است
رفتم همین‌ها را به مادرم بگویم
خندید
اشاره کرد پنجره را ببندم 
که مه از اتاق بیرون نرود
و همه چیز همان قدر که قبلا بود مبهم باقی بماند

حبیب موسوی بی بالانی




نوع مطلب : حبیب موسوی بی بالانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


.
دیوار سایت

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

مدیر سایت : صابر خطیری ::
لیست شاعران دوست طبق حروف الفبا
آخرین اشعار
آمار سایت
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :